تبليغاتX
دخترم سوژین
دوستای خوبم منو و دخترم به لطف خدا خوبیم دخترم مرتب چک میشه و تا حالا شکر خدا هیچ مشکلی نداشته، خیلی خوبه و چند روز پیش با هم رفتیم بیمارستان  و برای دوستاش سفره هفت سین برد، تعجب کرده بود و هیچی یادش نبووود، هر چقدر که خدا رو شکر کنم با ز هم کمه.

چهار تا تلویزیون بزرگ ال سی دی برای همه اتاقها به لطف شما دوستای گلم خریده شد و بچه ها بینهایتتتتت خوشحال شدن، راستش دوربین برده بودم عکس بگیرم ولی چند تا خبر بد شنیدم که دیگه اصلا نتونستم عکس بگیرم، چند تا از دوستای قدیمی سوژین فوت کرده بودن، یکیش معصومه بود که من خیلی دوستش داشتم و واقعا رنج زیادی کشیده بود، عکسش توی همین وبلاگ هست و زینب و علی ...

خدایا به مادراشون طاقت و صبر بده که هیچ دردی بزرگتر از این نیست، و سلامتی رو به اون کوچولوهای خوشگلبرگردون و آرامش رو به خونواده هاشون.

آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 9:20  توسط مامان سوژین  | 

سلام دوستای خوبم

به یاری و کمک شما قرار بود شب عید برای بچه ها عیدی گرفته بشه و دلشون شاد بشه ولی مقدار کمک انقدر زیاد بود که از شب عید تا همین چند هفته پیش هم تقریبا هر دو یا سه هفته یه بار برای بچه ها هدیه بردیم و آخرین سری هدایا رو روز عید فطر بردیم، که البته شکر خدا سه تا بچه بیشتر بستری نبودن، یه خبر خیلی خوب دارم اونم اینکه یه بیمارستان بسیار مجهز در کنار همین بیمارستان داره اهدا میشه و تقریبا آماده راه اندازیه و بچه ها اونجا خیلی راحت خواهند بود و اینکه با مسئولینش صحبت کردم و ازشون خواستم برای تزئینات اونجا کمک کنم که قبول کردن، هنوز مقدار زیادی از پولها مونده، به غیر از هدیه برای بچه ها مبلغیش رو صرف تزینات اونجا کردم ولی دیدم چون بزودی میخوان منتقل بشن بهتره که ما بقی در بیمارستان جدید صرف بشه، مسئولین خیلی استقبال کردنو بیمارستان جدید رو نشونم دادند و قرار شد ایده ها و نظراتم رو براشون ببرن و چنانچه تایید شد اجرا بشه و البته گفتن اگر برای اجرای اون نیاز به پول بیشتری داشتیم کمک هم میکنند.

بعضی از دوستان ازم سراغ بیمارانی رو گرفتند که برای هزینه معالجات به کمک نیاز دارند، اگر مایلید شماره تماستون رو برام بذارید و من شماره تماستون رو به بیمارستان میدم و ازشون میخوام با توجه به شناختی که از افراد و شرایطشون دارند و شما رو مستقیما با خود بیماران مرتبط کنند.

دخترم هم شکر خدا حالش خوبه الان دقیقا یک سال از آخرین تاریخ شیمی درمانیش میگذره و ما مرتب اونو چک میکنیم، و تا حالا همه چی خوب بوده، ولی چند سال باید تحت نظر باشه.

باز هم از لطف و محبت همیگیتون سپاسگزارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 18:9  توسط مامان سوژین  | 

 

  فرشته های کوچولو یادتون نره!

 

 

 

جهت کمک به شاد کردن و خرید هدیه

 

برای بچه های مبتلا به سرطان

 

 

منو دخترمو فرشته ها روزهای  خوب و سرشار از

 سلامتیو شادی براتون آرزو میکنیم. 

    

 

امروز اولین قدممون در جهت شاد کردن بچه ها برداشته شد، چون صبح با بیمارستان هماهنگ کرده بودم به بچه ها گفته بودن میخوان براتون اسباب بازی بیارن، و میگفتن از صبح خوشحالن و منتظره اسباب بازیاشون هستن، حتی نمیخوابن و همش توی تختشاون نشستن!

من زیاد توضیح نمیدم فقط چند تا عکس میذارم

اول از هم میخوام عکسه یه اسباب بازیه مفلوک رو بذارم که برعکسه تصور من اصلا مورد استقبال قرار نگرفت و همش باید مرجوع بشه!

حتی کنترلی بودنش هم هیچ امتیازی براش ایجاد نکرد!!!

 

 

و بعد عکسه یه اسباب بازیه خوش شانس که باز هم برعکسه تصور من مورد استقبال شدیدی قرار گرفت، جالبه که اون لودرها از این ماشین ها گرونتر بودن، حالا میبرم و بجاش از اینا میگیرم

 

و اما چند تا فرشته نازی که اجازه دادن ازشون عکس گرفته بشه

 

 

  

دختر قشنگم الهی زود خوب بشیو دیگه این چشمای بی فروغتو کسی نبینه

 

 

و اما داستانه یه فرشته مشکل پسند

اونم این فرشته مون که یه کم مشکل پسند بود و هیچکدومو نمیپسندید!

 

به محض اینکه در جعبه رو باز کرد و عروسکشو دید روشو کرد به دیوار

 

هر چی هم بهش نشون دادیم خوشش نمیومد

 

ولی آخررر بهمون عروسک اولش رضایت داد و تونستیم خنده رو رو لباش ببینیم

 

این لبخند هدیه به همه شما بزرگوارانی که میدونید ارزش این خنده چقدره!

خدایا شکرت

 

فرشته هایی که تا حالا تونستیم خوشحال کنیم

محمد ۸ ساله

زینب ۱۰ ساله

آرین ۱۲ ساله

ابوالفضل ۲ ساله

ابراهیم ۷ ساله

میلاد ۱۱ ساله

یکتا ۵ ساله

محمد رضا ۱۳ ساله

علی ۱۰ ساله

حمید رضا ۲ ساله

فاطمه ۹ ساله

سجاد ۲ ساله

خدیجه ۹ ساله

مهناز ۴ ساله

 

امروز هم ما رفتیم اونجا و واسه بچه ها عیدی بردیم، خوشبختانه خیلیهاشون برای عید مرخص شده بودنو تعدادشون کم بود، الهی همشون موقع تحویل سال سر سفره های خونشون باشن، بقیه عیدیها رو هم ایشالا توی عید می بریم.

 

معصومه از دوستای قدیمیه سوژینه خیلی از روزها اونا با هم بستری بودن و از دیدینه سوژین خیلی خوشحال شد، از ته دلمون براش دعا میکنیم زود خوب شه چون خیلی سخته کشیده و هشت ساله با درد آشناست ولی صبوریی تو چشماشه که هیچ جای دیگه ای نمیشه دیدش.

 

این فرشتمون خواب بود و یه کم بد حال یواشکی عیدیشو گذاشتیمو رفتیم تا وقتیکه بیدار شد خوشحال بشه

 

پویا هم واسمون تعریف کرد که بهش سرم وصله و نباید از تختش بیاد بیرون

خیلی شیرین زبونه الهی زوووود برگرده خونه

 

اینم سفره هفت سینه بخشه اطفال گذاشته بودن قشنگ بود و البته دردناک

الهی زووود برگردین خووووونه فرشته های کوچولوووو و بی گناه!

 فرشته هایی که ایندفعه عیدی گرفتن

فاطمه ۹ ساله

ستار ۱۵ ساله

معصومه ۱۳ ساله

زهره ۵ ساله

پویا ۴ ساله

مبینا ۵ ساله

مهناز ۴ ساله

بازم از همتون ممنووونم

 

اینم از گزارش تصویریه امروز 

خب اینم کارهای این هفته مون

اول عکس قبلیشو میذارم

اینم جینگیلو مستونای خشنگ خشنگ واسه سقف که خوشبختانه خیلی بیشتر از اونیکه فکر میکردم مورد استقبال بچه ها قرار گرفت

امروز هم برای شیشه ها یه سری برچسب درست کردیمو بردیم زدیم، یه سری گلدونه گل

وقتی رفتم یکی از مامانا خیلی تشکر کرد بابت اون آویزها و گفت خیلی پسرش باهاشون سرگرم میشه روزا و وقتی رفتیم کنار تختش گفت خاله اینا خیلی قشنگن مرسی، راستش خیلی خوشحال شدم.

و اینم عکسای امروز

و این هم یه عکسه قشنگو یه خنده قشنگ برای تشکر از همه دوستایی که توی اینکار سهیم بودن و کمک کردن

به نظرم دیوارا و پرده ها هم قشنگ بشن خیلی خوب میشه برنامه بعدی دیواراست و بعد هم اگه خدا بخواد پرده ها

دوستای خوبم که پرسیده بودین هنوز هم میشه پول بریزید، خیلی ممنون میشم، هیچ محدودیتی نداره، اینکار یه کار مداوم خواهد بود اگر خدا بخوادددد، من سعی میکنم به مرور گزارش تصویری بذارم براتون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 15:39  توسط مامان سوژین  | 

 

 

منو دخترم پنجشنبه رفتیم بیمارستان، سوژین حاضر نبود هیچکسو نگاه کنه پشتشو کرده بود به همه پرستارا و هر کاریش کردیم روشو برنگردوند، باهاشون صحبت کردم، گفتم میتونیم اینجا رو برای عید تزیین کنیم و به بچه ها کادو بدیم گفتن هیچ مشکلی نیست خیلی هم خوشحال شدن، البته من به فکر کارای یه کم بنیادی تر از تزیین هستم، اونجا یعنی بخش اطفال چهار تا اتاق داره، دو تا اتاقه بزرگه عمومی و دو تا اتاقه کوچیکه ایزوله مخصوص بچه های بد حال، دیوارای بلندی داره که هیچی روشون نیست جز چند تا عکس برگردونه آدامسو این چیزا که بچه ها کنار تختشون چسبوندن با تختای میله ای سرد و بیروحی که یک ساعت تحملش برای یه آدم بزرگ سخته چه برسه روزها و ساعتهای برای یه بچه ای که دوست داره بدوه و بازی کنه، و معمولا مامانای خسته و بی حوصله و پریشونی که انقدر فشار و اضطراب روشون هست که دیگه یادشون نمیمونه حتی یه اسباب بازی کوچولو واسشون بیارن، من اونجا همش به این فکر میکردم که اینجا به همه چیز بچه ها فکر میشه جز روحیه اشون و اینکه کاری کنن که تحمل اینهمه سختی یه کم آسون تر بشه براشون، دلم میخواد محیط اونجا رو بتونم شاد و سرزنده کنم و با اسباب بازیای سرگرم کننده بشه یه کم از اون دنیای پر از درد دورشون کرد.

ایده های زیادی دارم ولی خودم به تنهایی از عهده هزینه هاش بر نمیام، البته خیلی از فامیل ها و آشنا ها هم بهم قول مساعدت دادن میمونه شما دوستای خوبم، که اگر بتونینکمکم کنین و همچنین  به کسایی که دوست دارن در این زمینه کمک کنن اطلاع بدین ازتون خیلی ممنون میشم.

من در اولین فرصت سعی میکنم یه عکس از اونجا بگیرم قبل از اینکه کاری انجام شده باشه و به مرور گزارش تصویری بزارم از کارهایی که انجام میشه و خیلی خیلییی خیلیییی خوشحال میشمممم اگر راهنماییم بکنین.

کارهایی که قبل از عید میخوام حتما انجام بدم یه سری تزیینات دیواری و سقفیه که میخوام بدم روی مقوای ماکت سازی و ام دی اف ببرن و اونجا نصب بشه باضافه هدایایی برای شبه عید بچه ها، اگر کمک بیشتر از این کارها بود پرده اتاقها و رو تختیاشون رو هم میزارم توی برنامه اینور سال البته اگه خدا بخواد و بشه.

و بعد هر کار دیگه ای که قرار بشه انجام بدیم رو تعریف میکنیمو براش پول جمع میکنیمو یکی یکی انجامشون میدیم، بازم اگر نظری دارین یا به نظرتون کار دیگه انام بشه بهتره ممنون میشم راهنمایی کنین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 12:49  توسط مامان سوژین  | 

 

 

 

دوستای خوبم دیشب یه فکرایی به سرم زد، یه خورده میترسم، نتونم یا نشه، فردا میرم اونجا با مسئولینش صحبت میکنم، اگر تونستم موافقتشونو جلب کنم میام فکرامو باهاتون در میون میذارم.

 راستش تصمیم دارم اگه بشه و خدا بخواد هممون با هم یه کارایی بکنیم، نمیدونم البته بازم یه کم دو دلم، اگه بشه نظرتونو بگین یا راهنماییم کنین ممنون میشم!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 16:5  توسط مامان سوژین  | 

 

 

دخترم امروز بوی عیدو حس کردمممم آره عید داره میاد و مامانت عاشقه عیده معمولا از یکی دو ماه قبل از عید تا یکی دو ماه بعد از عید ذوق زده استتت!

پارسال عید هم تو پیشمون بودی ولی زیاد از چیزی سر در نیاوردی، ولی امسال دیگه خیلی چیزا رو متوجه میشی و یه روزی هم می رسه که اون آرزوی قدیمیه من به واقیعیت بپیونده و منو و تو با هم پیشبند ببندیمو برای عید شیرینی درست کنیم، می دونم بزودی اونروز هم میرسه.

اینروزا خیلی به یاد دوستای بیمارستانتم و همش دارم فکر میکنم شب عید بریم دیدنشونو و خوشحالشون کنیم ولی چجوریشو نمی دونم، دارم در موردش فکر میکنم، باید بتونیم خیلی خوشحالشون کنیم، چون بعضیاشون ممکنه  موقع تحویل سال مجبور باشن اونجا بمونن، باید یه فکر خوبی بکنیم، منو تو خوب میدونیم که اونجا چقدر دلگیره و می دونیم چه چیزایی میتونه آدمو اونجا خوشحال کنه پس باید یه فکر خوبی بکنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 13:30  توسط مامان سوژین  | 

 

 

 

از اونجاییکه امروز از دنده آبغوره گیری بلند شدمو از اونجاییکه اشکم امروز دم مشکمه و از اونجاییکه الان مغزم یاری نمیکنه دو تا دونه جمله درست و حسابی بنویسم، فقط میتونم الان بنویسم دخترم خوب شده خوبه خوبه خوووب به خدا خوب شده به خداااااا و من جز گریه هیچ کاری نمیتونم بکنم الااان هیچکاریییی

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 23:33  توسط مامان سوژین  | 

 

 

 

منم که فقط وقتی ناراحتمو دلنگرانو پریشون یاد تو میفتم، میدونم حقش نیست، میدونم که خیلی وقتا سنگ صبورم بودیو بهت دین دارم، اگه فردا همه چی به خیر بگذره و جواب آزمایشه سوژین خوب باشه بهت قول میدم فقط وقتای شادی باهات حرف بزنم ولی چه کنم که امشبببب خیلی پریشونممم، توی دلم یه چیز سفت و محکمیه که خوب میشناسمش، دلشوره!

 

دلم شور میزنه، دل تو دلم نیست، دلم ... دلم ... دلم ...

 

فردا خیلی مهمه، جواب آزمایشش خیلی مهمه، نشون میده که بدونه دارو اوضاع چجوریه و اگه اوضاع خوب باشه یعنی اینکه دختر من راست راستی خوب شده، خدا کنه که اینجور باشه، خدا کنهههه، خداااا کنههههه، خدااااا کنههههههه

 

فردا خیلی مهمه و من امشب بیخوابمو پریشوووون

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 0:32  توسط مامان سوژین  | 

 

 

تولدم مبارککککک دخترممم!

امسال که بجای یکسال سی سال پیر گشتییییم امیدواریممم سالهای دیگه فقط همون یه سالو پیر بشیم نه بیشترررررررر

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 15:7  توسط مامان سوژین  | 

 

 

همه میگن بچه اول میگه بابا بعد میگه مامان!

من شرط بسته بودم با ایمان که سوژین اول میگه مامان، بخاطر همین از همون موقعیکه به دنیا اومد تا حالا توی هر جمله سه چهار تا مامان بکار میبردم!مامان جون بیا! مامان جون بیا کفشتو پات کنم مامان!! دختر مامان به به میخواد بخوره؟ مگه نه مامان!!!

دیشب سوژینو ایمان با هم بازی میکردنو اون جیغ میکشید و میخندیدو داد میزد بابا باباااا و ایمان برای هر بابایی که میگفت از ته دل میخندیدو منم اونا رو نگاه میکردمو با خودم میگفتم هر دوی اونا اینجانو، هر دوشون سالمنو، هر دوشون شادنو هر دوشونو دارمممم، من بررردمممممم. 

شکرت خدا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 15:41  توسط مامان سوژین  | 

 

 

اونروزایی که  تازه یاد گرفته بودی بشینی، صبحهایی که زودتر از من بیدار می شدی کنار من می نشستیو انقدر آواز میخوندی تا من بیدار بشم، روزی که نتیجه آزمایشت معلوم شد و همه روزهای بعد از اون، و همه صبحهای این ماهها، میگفتم خدایا میشه من یه بار دیگه بتونم اون صبحها رو تجربه کنم!

دیروز رفتیم پیشه دکترت، گفت درمانو قطع میکنیمو برید تا یک ماهو نیمه دیگه!

امروز صبح وقتی بیدارم شدم متوجه شدم تو کنارم نشستیو داری منو ناز میکنیو با آهنگ نازی نازییی آواز میخونی!!!

دخترم نمیدونی چقدر خوشحالم که خدا یه بار دیگه به من اجازه داد اون حسو تجربه کنم، خدایا یه بار دیگههه، یه صبح قشنگو منو و دخترمو آرامش، و فقط همین!

خدایا این یکی از زیباترینو بزرگترین چیزیهاییه که بهم دادی، خدایا ببخشش به من! 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 20:37  توسط مامان سوژین  | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 0:38  توسط مامان سوژین  | 

 

 

دختر نازمممم، دخترررر عزیزمممم، دختر قشنگممم، دختر کوچولوی نازنینم، دختر شجاعم، دختر قوی و قهرمانممم

 امروز تولدت بود و تو یک ساله شدی

 هر چند سالی که گذشت برات خیلی سخت بود ولی امیدوارم این سال سخت ترین سال زندگیت باقی بمونه و بعد از این روزهای آروم و شاد و زیبایی داشته باشی

 

یه  سالگیت مبارک دخترمممم

 

 سالی که فهمیدیم چقدر ناتوانیمو چقدر تواناستتت، چقدر کوچکیمو چقدررر بزرگه

 

سالی که فهمیدیم حتی توی لحظات خیلی سخت هم زیبایی هایی نهفته، زیباییه عشق  و محبت و یاری و همدردی و پشت گرمی

 

چند روزه که دیگه  یاد گرفتی بدون اینکه بیفتی راه بری و خودت هم خیلی خوشحالی، همش دلت می خواد راه بری و دوست نداری دستت رو بگیریم، امیدوارم همیشه قدمهات استوار باشه و لبت خندون دردونه ی کوچولو و کوچولوووو و کوچولوووووی من.

 

 خدایاااااا قدرتتو عظمتتو بزرگیتووو شکرررررر

 

دوستای خوبموووووون من و دخترمممم از همتوووون ممنووونیم، بخاطر همه همه همهههه لطف و محبتهایی که همیشه به ما داشتین و امیدواریم همیشه همیشهه همیشههه شاد و سالم و عاشق باشیددد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 0:36  توسط مامان سوژین  | 

 

 

فکر میکنی وقتی به دنیا اومد تو رو میشناسه و توی بغلت آروم میخوابه! ولی وقتیکه به دنیا اومد میفهمی نه تنها تو رو نمیشناسه، خودش رو هم نمیشناسه!!! خدایاااااا کوچیییییکووووو ضعیفففف

و وقتی برای اولین بار دستهاشو پیدا میکنه دلت میخوااااد از خوشحالی بال در بیاریییی، وقتی پاهاشو پیدا میکنه و بالاخره یه روز میبینی شصت پاشو داره میمکه نمی دونی بپری دوربینو بیاری یا وایسی تماشا کنی! و  وقتی برای اولین بار غذا میخوره دلت میخواد زمین و زمانو بهم بریزی، و وقتی برای اولین بار میشینه، انقدر داد میزنی که صدات میگیره و وقتی یه چیز سفید تیز توی دهنش پیدا میشههههه زنگ میزنی و به همه خبر میدییییی و وقتی که برای اولین بار میتونه چهار دست و پا بره نمیتونی از شدت ذوق زدگی دوربینو درست روشن کنی و این صحنه جالبو برای همیشه ثبت کنیییی!!!

همه اینا یه طرفففف وقتی برای اولین بار میبینی یه فینگیلیه نیم وجبی جلوی چشمت، نه تنها روی دو تا پای کوچولوش ایستاده، بلکه همزمان داره دست میزنه و نانای میکنه، نمیدونی باید جیغ بزنی یا از خوشحالی بالا و پایین بپری یا دست بزنی یا ...

خدایاااا شکررررر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 0:43  توسط مامان سوژین  | 

 

 

دوباره برگشتیم خونه ولی اینبار یه جای خوب بودیم، مسافرتتتتت

دخترم روزهای خوبی رو گذروند، یه عالمه دد رفتتتت، دیگه از غریبه ها نمیترسه، دست میزنه، با همه خداحافظی میکنه، خوب فهمیده مامانش روی دستمال سرش حساسه و اول میخنده بعد دستمال سرشو از سرش درمیاره و پرتش میکنه و دوباره میخنده!

و وقتی بهش میگیم سوژین آب میخوری میگه آپ آپ آپ ...

دخترم ده ماه و نیمه شده و حالش خوبه، شکرررر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 23:21  توسط مامان سوژین  | 

 

 

امروز بعد از پنج روز دوباره برگشتیم خونه  و بوی خونه بهترین چیزیه که اینروزا حس میکنیم، ما برای اطمینان باید سه بار دیگه هم می رفتیم اونجا که یه بار دیگه اش هم تموم شد و دو تا دیگه اش مونده، با این تفاوت که حالا دیگه با امید میریمو خیلی از سختی کارمون آسونتر شده، فاطمه رو هم ایندفعه دیدیم، به سوژین میگه سوگینه و اصرار داره که اون داره درست میگه و همش میخواد به مامانش یاد بده درست بگه، الان ما خیلی خوبیم و شاد، شاید نباید دیگه توی شادیهامون از غم و ناراحتی حرفی بزنیم ولی مشکل اینجاست که وقتی غم و درد وجود داره نمیشه انکارش کرد و اونو نادیده گرفت.

اونجا مادرای شیرزنی هستن که هفته ها و ماهها روی یه صندلی  زندگی میکنن و با کوچولوهای خسته و بیحوصله و بی اشتهاشون سرو کله میزنن، مادرایی که دیگه حالا خیلی قوی شدن، خیلیییییی، و بچه هایی که شاید با گذشت چند سال هنوز هم درد همون مفهوم همیشگی رو داره براشون.

اونجا دختر پنج ساله و تپلیه خیلی خیلیییییی خوشگلی هست که چشمای آبی درشتی داره، با مژه های بلند و ابروهای مشکی و موهای مشکی پر پشت که بیماریش خیلی مقاومه و برای چهارمین بار عود کرده و دوباره قراره همون مسیر قبلی رو طی کنه با این تفاوت که در چهار سالگی دیگه کلیه نداره و باید دیالیز بشه و دختر  سیزده ساله  لاغری که هشت ساله داره درمان میشه و مادرش یه عکسشو همیشه توی دستش داره و به همه نشون میده و میگه ببینین دخترم این شکلی بوده!

خدا دختر منو  به لطف دعاهای دوستای خوبم بهم برگردوند ولی روزای بی دغدغه رو نه!

وقتی حورا و معصومه هنوز اونجان و معلوم نیست چند وقته دیگه هم قراره اونجا باشن دیگه چطور میشه بی دغدغه زندگی کرد! 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 1:2  توسط مامان سوژین  | 

 

گفت خوبه، گفتم خوب یعنی چی؟! یعنی چقدری شده؟ گفت محو شده نیستتتت!!!

 

و من اومدم بگم خدااااااا دخترمو زووووود بهم برگردوند

به لطف شما و به لطف اینهمه دل بزرگ و دریایی خدااااااااا دخترمو زوووووود بهم برگردوند

اومدم بگمم دعای دوستای نازنینم مستجاب شد و خداااا دخترمو باز هم بهم برگردوند

اومدم بگم  معجزه رخ داد و خداااا دخترمو یه بار دیگه بهم برگردوند

و اینکه من به غیر از این معجزه، معجزه بزرگتری رو شاهد بودم، معجزه دلهای بزرگی که همه جا و همیشه همراه ما بودن ، دلهای بزرگی که ما رو یاری کردن، بهمون امید دادن و توان و دلگرمی

و اینکه من خدایی که در این نزدیکی است رو به خوبی دیدم

 

                                   بزرگ بود و لطیییییف

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 0:50  توسط مامان سوژین  | 

 

دخترم دلم می خواد برای عروسکت رختخواب بدوزمو اون چادر گل گلیتو سرت کنیو هر روز با هم خاله بازی کنیممم،    با هم بریم پارکو برگ و سنگ جمع کنیم،     برات پیشبند بدوزمو با همدیگه کیک بپذیمممم،        با همدیگه شعر حفظ کنیمو با هم بخونیمشووون،        با همدیگه کاردستی درست کنیمم،      با همدیگه گل بازی کنیمو تابستونا توی حیاط آب بازی کنیم،        برات قصه بخونمو وقتی که تموم شد بگی دوباره بخون،      با همدیگه نقاشی کنیمو بهت یاد بدم چجوری درخت و گنجیشکو طوطی بکشی،        با همدیگه خمیر بازی کنیمو با خمیر قوری و لاک پشت درست کنیم،          دلم میخواد موهاتو ببافمو پایینش گل بزنم، با همدیگه بادبادک درست کنیمو بریم روی پشت بوم بفرستیمش هوا،  قایق کاغذی درست کنیم یه عالمهههه بندازیم توی آب  دزد دریایی بازی کنیمو گنج پیدا کنیم...

 

 

زود خوب شووووو اینروزا دلم کوچیک شده و همش گریه میخواد، میخوام بخندم ولی وقتی میبینم چقدررررر ترسیدی و با کوچیکترین چیزی انقدر گریه میکنی توی دلم یه چیزی قلمبه میشه و سفتتتتت، خدایاااا دخترم ترسیدههه از همه چی و از همه آدمها، حتی از من، خدایااااا دلم خیلیییی گرفتهههه، خدااااااااا دخترمممم ترسیدهههه، خدااااااا تو لطیفی تو کریمی تو رحیمی، تو بزرگییییییی،   خداااااا دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالموووو سلامتتتت بهم برگردوووووون، دخترمو زووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زوووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زوووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردوووووووووون، دخترمو زووووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زوووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زوووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووووووووووون، دخترمو زووووووووووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون، دخترمو زووود و سالمو سلامتتتت بهم برگردووون...  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 1:23  توسط مامان سوژین  | 

 

 

دو روزه از اونجا اومدیم، توی اونجا تو هشت ماهه شدی، زیر سرم!

طبق معمول همیشه و هر ماه باید میگفتم دخترم هشت ماهه شد خدایاااا شکررررررر!

اون چند روزی که اونجا بودم خیلی به این موضوع فکر کردم، و روزی که از اونجا می یومدیم بیرون واقعا یقین داشتم به اینکه باید خدا رو شکر کنم!

خدایا شکرت که من اونجا رو دیدم!

خدایا شکرت که من فاطمه رو دیدم،

فاطمه یه دختر کوچولوی سه ساله است که دچار سرطان خونه، بیماریی که در حالته خوشبینانه اش سه سال طول میکشه تا درمان بشه!

و فاطمه دختر کوچولویی بود که وقتی یه آدم بی دقت خیلی راحت ازش میپرسید دختری یا پسر چشماش پر از درد میشد

دختر کوچولوی شیرین زبونی که به هیچ چی لب نمیزد مگر به قول خودش سیر همون سیری که توی لیوان میریزن و میخورن

دختر کوچولویی که مامانش اصلا نمیدونه اینترنت یعنی چی؟ و اینهمه دوست نداره که براش دعا کنن

دختر کوچولویی که مامانش گوشواره های کوچولوشو نذر امام رضا کرده که خوب شه

دختر کوچولویی که وقتی با بی دقتی تمام بهش یه عروسک هدیه دادم اخماش رفت توی هم و گفت چرا مو نداره؟

و وقتی یه عروسک پنج هزار تومنی با موهای بلند بهش دادم چشماش برق زد و  از ته دل خندید

دختر کوچولویی که بزرگترین چیزی که میخواست بابای سوژین براش بیاره یه بادکنک بود

دختر کوچولویی که خیلی خوب یاد گرفته بود چطور با سرمی که بهش وصله پروانه بشه و بالا و پایین بپره تا سوژین بخنده

دختر کوچولویی که روزی سیصد بار از مامانش می پرسید کی مرخص میشم

دختر کوچولویی که اسم همه پرستارا رو حفظ بود

دختر کوچولویی که وقتی مرخص شد با بدنه ضعیفش رفت تا بعد از سوار شدنه چند تا اتوبوس سوار یه مینی بوس بشه و بره دهشون!

خدایا شکرت که دخترم هشت ماهه شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 0:56  توسط مامان سوژین  | 

 

 

دوباره داریم می ریم اونجا

دو روز دیگه هشت ماهت میشه

یک ماه گذشت، اوایل فکر می کردم این یه کابوسه و من دارم خواب می بینم ولی حالا به نظرم اون هفت ماه گذشته یه خواب میاد، یه خواب خیلی خیلیییی خیلییییییی شیرین، روزهای آبیه بدون دغدغه، روزایی که  فقط توش خنده بود و خنده بود و خنده، روزایی که فکر می کردم شکرگزارم ولی نبودم، روزایی که فکر میکردم خیلی عادین و زندگی همینه و برای همیشه هم همینطور میمونه.

دلم یه روز بی دغدغه می خواد، یه روز که وقتی صبح پامیشی اولین چیزی که میاد تو ذهنت این اتفاق نباشه، فقط یه روز

فردا داریم می ریم اونجا، ما می خوایم قوی باشیمو زود خوب بشیم، برامون دعا کنین.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 23:23  توسط مامان سوژین  | 

 

یه وقتایی درد و غم انقدر بزرگه که راهه گلو رو میبنده، جوریکه احساس میکنی گلوت باد کرده و نمیتونی حتی آب دهنتو قورت بدی، یه وقتایی انقدر غم بزرگه که احساس میکنی توی سینه ات یه چیز سنگین و بزرگ هست که نمیتونی نفس بکشی، یه وقتایی غم انقدر بزرگه که احساس میکنی توی سرت یه چیزی میزنه و چشمات تار میبینه، یه وقتایی غم انقدر بزرگه که احساس میکنی نشسته روی شونه هات و انقدر سنگینه که نمیتونی شونه هاتو صاف نگه داری، یه وقتایی غم انقدر بزرگه که حس میکنی پاهاتو شل کرده و پاهات دیگه توان نگه داشتنتو نداره، یه وقتایی ...

 

دیشب من همه اینا رو با هم حس کردم، دیشب غمم انقدر بزرگ بود که نمیدونستم سنگینیش کجاست، توی سرم، روی شونه هام یا ...

 

شاید اتفاقی که افتاده در مقایسه با اتفاقاتی که قبلا افتاده بود،  واقعا هیچی نباشه، ولی یه وقتایی آدم یه بار خیلی خیلییی خیلییییییی بزرگ رو تحمل میکنه ولی اگه یه پر بیشینه روی اون بار، دیگه قادر نیست اونو نگه داره!

 

قرآن رو باز کردم، نوشته بود مگر نمی دانید که باید به خدا توکل کنید؟

 

امروز دخترکم یه دوست جدید توی آینه پیدا کرد، اون دوست جدیدش رو خیلی دوست داشت، منم راضیم به خوشحالی اونو و رضای پروردگارش.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 12:24  توسط مامان سوژین  | 

 

اینهمه دعا، اینهمه نذر، اینهمه پیام امید، اینهمه خواب، اینهمه دل روشن، اینهمه انرژیه مثبت، اینهمه ... 

و خدایی که در این نزدیکی است

و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است و خدایی که در این نزدیکی است ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 0:52  توسط مامان سوژین  | 

 

اینهمه دل دریایی بزرگ که دعاگوی دخترم هستن خودش یه معجزه است، خدایا بنازم عظمتتو  و بزرگیتو که انقدر زیبایی آفریدی!

خدایا می دونم غیر ممکن رو از تو باید خواست، می دونم کارهای بزرگ و سخت رو از تو باید خواست، می دونم آنچه از عهده کسی بر نمیاد رو باید از تو خواست ...

 

خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون

خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون،  خدایا خیلی زووووود دخترمو سالم و سلامت بهم برگردون ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 16:10  توسط مامان سوژین  | 

 

اینا لطف و بزرگیه یه عالمه قلب مهربون و دوست خوبه که تا عمر دارم مدیونه همشون هستم، بزرگترین چیزی که اینروزا دارم.

 

شركت در ختم چهارده هزار صلوات در عرض ده روز براي سلامتي‌ كامل سوژين عزيز

http://www.ninisite.com/clubs/detail.asp?clubID=5285

شركت در ختم مجرب براي سلامتي‌ سوژين عزيز

http://ninisite.com/clubs/detail.asp?clubID=5282

سوژين نازم برات ختم قرآن مي كنيم تا به لطف خداي مهربون زود زود خوب بشي

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=36003&PageNumber=1

صلوات براي يه فرشته كوچولوي بيمار

http://ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=35897&PageNumber=1

ختم سوره حمد براي شفاي سوژين عزيزمون... هر كي حاضره يا علي بگه ...

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=36552&postID=1968305#1968305

ختم قرآن به نيت شفاي هر چه زودتر سوزين ناز 7 ماهه كه امروز عمل داره

http://www.ninisite.com/clubs/detail.asp?clubID=5335

برا ي سلامتي سوژين عزيز 7000 بار سوره توحيد رو بخونيم

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=36791&PageNumber=1

دعاي دست جمعي براي سوژين نازنين

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=36568

نذر علي اصغر امام حسين (براي شفاي سوژين )

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=36518

مادرهاي باردار، خانمهايي كه ميخواين زايمان كنيد براي سلامتي سوژين كوچولو دعا كنيد

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=36383

ختم 40 بار سوره ياسين براي سوژين گلمون

http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=36314 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 0:5  توسط مامان سوژین  | 

 

 

دخترکم هفت ماهه شد خدایاااااااااا شکررررررر

روزی که هفت ماهه شدی مصادف بود با شنیدن تلخترین خبر زندگیمون.

توی وجود نازنینت یه غده بدخیمه سرطانی وجود داره، هنوز نتونستیم باور کنیم.

این وجود لطیف و کوچیک و ضعیف ...

خدایا این امتحانه؟

باید گریست؟ شکر گفت؟ قوی بود؟ کفر گفت؟ امیدوار بود؟ باور نکرد؟

برامون دعا کنین

من به معجزه معتقدم و قبلا هم معجزه پروردگارمو زیاد دیدم، خدا کنه که پیمانه ام پر نشده باشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 13:0  توسط مامان سوژین  | 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 17:41  توسط مامان سوژین  |